مثل باران
تا توانی پاک، روشن، مثل باران، مثل مروارید باش ...
چراغی به دستم چراغی در برابرم. گهوارههای خستگی □ فریادهای عاصیِ آذرخش ــ □ تو از خورشیدها آمدهای از سپیدهدمها آمدهای □ در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتمادِ تو را به دعایی
نومیدوار طلب کرده بودم. جریانی جدی □ شادیِ تو بیرحم است و بزرگوار من چراغی در دست، چراغی در دلم. ۱۳۳۶ «شاملو» ماه من، غصه چرا؟! آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبي و پر از مهر ، به ما مي خندد! يا زميني را که، دلش از سردي شب هاي خزان نه شکست و نه گرفت! بلکه از عاطفه لبريز شد و نفسي از سر اميد کشيد و در آغاز بهار، دشتي از ياس سپيد زير پاهامان ريخت، تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست! ماه من غصه چرا !؟ تو مرا داري و من هر شب و روز، آرزويم، همه خوشبختي توست! ماه من! دل به غم دادن و از يأس سخن ها گفتن کار آن هايي نيست، که خدا را دارند ... ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزي، مثل باران باريد يا دل شيشه اي ات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادي وا کن وبگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست ! او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد نشانم مي داد ... او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد، همه زندگي ام، ماه من ! غصه اگر هست، بگو تا باشد! معني خوشبختي، بودن اندوه است! ... اين همه غصه و غم، اين همه شادي و شور چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند همه را با هم و با عشق بچين ... ولي از ياد مبر، پشت هرکوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا و در آن باز کسي مي خواند، که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟! خستهام از این كویر، این كویر كور و پیر این هبوط بیدلیل، این سقوط ناگزیر آسمان بیهدف، بادهای بیطرف ابرهای سربهراه، بیدهای سر به زیر ای نظاره شگفت، ای نگاه ناگهان! ای هماره در نظر، ای هنوز بینظیر! آیه آیهات صریح، سوره سورهات فصیح! مثل خطی از هبوط، مثل سطری از كویر مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان مثل لحظههای وحی؛ اجتناب ناپذیر ای مسافر غریب در دیار خویشتن با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر! از كویر سوت و كور، تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر! این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر دست خسته مرا، همچو كودكی بگیر با خودت مرا ببر، خستهام از این كویر! «زنده یاد قیصر امینپور» الهى! به كبريائيت سوگند كه از ثياب فقر فخر دارم و از فاخر شرم، كه در آن همرنگ بينواى دل شكستهام و در اين؛ بيم دل شكستن است چه كنم كه در اين اوان بى اساس " لولا اللبأس لا لتبس الأمر على اكثر الناس ". الهى! لذت گرسنگى را در كامم بركت ده. الهى! حشر با عالم خيال كه اينقدر لذيذ است حشر با عالم عقل چه خواهد بود. الهى! آمدم ردم مكن، آتشينم كردهاى سردم مكن . الهى! اگر تا قيامت براى يك صغيره استغفار كنم از شرمندگى تقصير بندگى به در نخواهم شد. الهى! سخن در عفو و رحمتت نيست گيرم كه تو بخشيم من از شرمندگى چه كنم تو خود گواهى كه از استغفار شرم دارم. الهى! استغفار، خواستن غفران تست، با خاطره گناه چه كنيم. الهى! چه بايد كرد كه گناه فراموش شود، و گرنه با ياد گناه اگر برانى، شرمنده، و اگر نوازى شرمنده ترم. الهى! ديگر از بهشت لذت نتوانم برد؛ چه عفو احسان درازاى جرم و عصيان، انفعال بيشتر الهى! واى بر آنكه در شب قدر، فرشته بر او فرود نيامده با ديو همدم و همنشين گردد. الهى! يقينم را زياد گردان و اضطرابم را به اطمينان مبدل كن و آنى را در آخر خواهى كنى در اول كن، كه شفاعت آخرين از آن ِ ارحم الراحمين است. الهى! دل خوش بودم كه گاهى گريه سوزناك داشتم و دانههاى اشك آتشين ميريختم ولى اين فيض هم از من بريده شد كه بيم زوال بصر است و امور مهمى كه در آنها امتثال فرمان تو است در نظر، ولى بارالها عاشق نگريد چه كند و بنده فرمان نبرد چه كند. الهى! مرا در سايه ي خاتم صلى الله عليه و آله و سلم داشتى كه تو را يابم و بندگانت را دريابم ؛ شكر اين موهبت چگونه گذارم. بارالها، ناپاك را به سويت بار نيست و با بندگانت كار نيست، دستم را بدار تا در راهم استوار باشم. «برگرفته از الهي نامه ي استاد حسن زاده آملي» من خدا را دارم کوله بارم بر دوش سفری می باید سفری بی همراه گم شدن تا ته تنهایی محض سازکم با من گفت: هر کجا لرزیدی، از سفر ترسیدی؛ تو بگو از ته دل:من خدا را دارم. اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ... آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است. هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع. این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید. تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ... *** بگذریم ... دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش. کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد. و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد! «عرفان نظر آهاری» دلا خو کن به تنهايی که از تن ها بلا خيزد سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد خوشبختي ما در سه جمله است: تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا. ولي ما با سه جمله ی ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم. « دکتر علی شريعتي» ...و اکنون ابراهیمی و اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای . اسماعیل تو کیست ؟ چیست ؟ آبرویت ؟ شغلت ؟ خانواده ات ؟ علمت ؟ درجه ات ؟ هنرت ؟ روحانیتت ؟ لباست ؟ نامت ؟ پولت ؟ خانه ات ؟ اتومبیلت ؟ علمت ؟ درجه ات ؟ نامت ؟ نشانت ؟ جانت ؟ جوانیت ؟ زیبایت ات ؟و ... من چه میدانم ؟ این را باید خود بدانی و خدایت . من فقط میتوانم نشانی هایش را به تو بدهم ، آنچه تو را در راه ایمان ضعیف میکند ، آنچه تو را در راه مسئولیت به تردید می افکند ، آنچه دلبستگی اش نمیگذارد تا پیام حق را بشنوی و حقیقت را اعتراف کنی ، آنچه تو را به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه و ... به فرار میکشاند و عشق به او کور و کرت میکند و بالاخره آنچه برای از دست ندادنش ، همه دستاوردهای ابراهیم وارث را از دست میدهی ، او اسماعیل توست ! اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد یا یک شیئی ، یا حالت ، یا وضع و یا حتی یک نقطه ضعف ! تو خود آن را هر که هست و هر چه هست باید به مسلخ ببری و برای قربانی انتخاب کنی چه : ذبح گوسفند بجای اسماعیل قربانی است و ذبح گوسفند بجای گوسفند قصابی !!! باید نیک در خود بنگریم شاید آنکس و یا آنچه را که مراد خودمان تصور میکنیم اسماعیلی است که باید قربانی شود آنچه که ما را به بند اسارت وابستگی میکشاند وابستگی و دلبستگی به آنچه که ما را از لذت رسیدن به شیرینی عشق خدایی دور میکند .. دکتر شریعتی دیوارهای خالی اتاقم را از تصویرهای خیالی او پر می کنم خدای من زیباست خدای من رنگین کمان خوشبختی ست که پشت هر گریه انعکاسش را روی سقف اتاق می بینم من هیچ با زبان کهنه صدایش نکرده ام و نه لای بقچه پیچ سجاده رهایش او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و من در نهایت حیرت حالا گاه گاهی که به هم خیره می شویم تشخیص خدا و بنده چه سخت است! «رؤیا زرین» از مرز خوابم می گذشتم سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه ها فرو افتاده بود کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ در پس درهای شیشه ای رویاها در مرداب بی ته آیینه ها هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم یک نیلوفر روییده بود گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت و من در صدای شکفتن او لحظه لحظه خودم را می مردم بام ایوان فرو می ریزد و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها می پیچد کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ نیلوفر رویید ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید من به رویا بودم سیلاب بیداری رسید چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود در رگهایش من بودم که می دویدم هستی اش درمن ریشه داشت همه من بود کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ «سهراب سپهری» شگفتا! وقتی که بود؛ نمی دیدم. وقتی می خواند؛ نمی شنیدم! وقتی دیدم که نبود! وقتی شنیدم که نخواند! چه غم انگیز است؛ که وقتی چشمه ای سرد و زلال، در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد؛ تشنه آتش باشی و نه آب! و چشمه که خشکید؛ چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی؛ بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت؛ و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید؛ تو تشنه ی آب گردی و نه آتش! و بعد … عمری گداختن از غم نبودن کسی، که تا بود؛ از غم نبودن تو می گداخت! «دکتر علی شریعتی» مثل روشن کردن کبریت در باد، زندگی دشوار است. من خلاف جهت آب شنا کردن را، مثل یک معجزه باور دارم. آخرین دانه ی کبریتم را، میکشم در ره باد ... هرچه باداباد! غنچه با دل گرفته گفت: زندگی لب زخنده بستن است گوشه ای درون خود نشستن است گل به خنده گفت: زندگی شکفتن است با زبان سبز راز گفتن است گفتگوی غنچه وگل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد تو چه فکر میکنی کدام یک درست گفته اند من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است هر چه باشد او گل است گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است! «زنده ياد قيصر امين پور»
من به جنگِ سیاهی میروم.
از کشاکشِ رفتوآمدها
بازایستادهاند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشانهای خاکستر شده را روشن میکند.
هنگامی که تگرگ
در بطنِ بیقرارِ ابر
نطفه میبندد.
و دردِ خاموشوارِ تاک ــ
هنگامی که غورهی خُرد
در انتهای شاخسارِ طولانیِ پیچپیچ جوانه میزند.
فریادِ من همه گریزِ از درد بود
چرا که من در وحشتانگیزترینِ شبها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب
میکردهام
تو از آینهها و ابریشمها آمدهای.
در فاصلهی دو مرگ
در تهیِ میانِ دو تنهایی ــ
[نگاه و اعتمادِ تو بدینگونه است!]
نفسات در دستهای خالیِ من ترانه و سبزیست
برمیخیزم!
زنگارِ روحم را صیقل میزنم.
آینهیی برابرِ آینهات میگذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم.

غرق شادي باشد ....

![]()


![]()
![]()

![]()
![]()

